دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@♥♥ دنيا ♥♥این قصه واقعیه یکی از دوستان تعریف کرد تو یه مغازه یه پسر بچه ی 5 6 ساله کوچولو رو دیدم که داشت همینجوری گریه میکرد و به مامانش میگفت من از اون لواشک بزرگا می خوام. مامانش هم بهش توجه نمی کرد و می گفت کوفت بخوری. این صحنه رو دیدم به چشمان پسر بچه که پر از اشک شده بود نگاه کردم و یه لبخند ریز ومجلسی زدم و لواشک رو برداشتم و رفتم پولشو به مغازه دار داردم و برگشتم پیش پسره که خوشحال شده بود و با لبخند همیشگیم بسته لواشک و دراز کردم و سمت پسره و آشغالش رو دادم دستش و گفتم دلت بسوزه من لواشک دارم و با چنان ملچ ملوچی شروع کردم لواشک رو لیس زدن که بچه طفلک از گریه کبود شد... که مامانش یهو 2 تا با کیف زد تو سرم و بهم گفت کصافط آشغال عوضی مگه مرض داری اشک بچه رو درمیاری؟ ورفت بوسش کرد و براش لواشک خرید...

1392/04/07 - 20:22

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)