دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

...

1392/04/15 - 19:28 در دوره
2 ديدگاه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

"چشمانم بارانیست ....برای سیمین !"

سیمین را چندبار دیدم و پای حرف هم نشستیم

با هم حتی.... کلنجار رفتیم سر حرف زدن من !

منم سر حرف زدن او

او می گفت : "حرف که می زنی ...باید حرف دلت باشد "

منم می گفتم :"حرف که می زنی ...باید حرف دلت باشد"

! ! !

هر دو یک چیز می سرودیم در حقیقت خودمان !

ولی لذیذ بود کلنجار رفتن دو حرف شبیه هم !

چون ...

واژه های سیمین فرق می کرد با زاویه های من !

دوستی نوشته بود

" چشمانم ...بارانیست برای سیمین "

ومن ته دلم گفتم

"من"...خود بارانم ؛ برای سیمین !

دنیای ما ...چقدر تو خالیست !

مثل جیب پر از پاره پوره فقیر بینوایی؛ که هر چقدر ته آن را می کاود..

جز سوراختک ! هایی ریز و درشت .... چیزی به چنگ نمی آورد !

دانشور را..... با جلال شناختم

برغم سن زیبایی که داشت و پر غرور....

من با سن کمم....

سر در هوای حرف هایش گذاشته بودم

زیبایی نوشتن هایش

بکر و ناب بود

زیبایی رفاقتش با جلال...... چقدر رشک برانگیز بود ؟فقط من می دانم و من

کتاب ها و دفتر های شعرش ؛یک طرف

زیبایی دوستیش با جلال؛ یک طرف !

من بیشتر شیفته همین زیبایی او بودم

نود سال پیش ....آمد

اما انگار همین امروز آمده است !

در نگاه و حس من...

سیمین با رفتنش ...تازه آمده است

یک پنیر تازه

یک حس تازه

یک لبخند تازه

یک زیبایی و غرور تازه

یک سیمین دانشور قدیم تازه.............................

که هر چقدر می کاوی !

باز ...همان سر " ته " ...... هستی !

من ...خود بارانم برای سیمین

من خود سپیدارم برای سیمین

وقتی ...باد خبر رفتنش را آورد

شانه برباد سپردم ....و لرزیدم...

آن سان که

کلاغ ها و جغد ها و گنجشک ها ی روی شاخه هایم ...

پر گشودند ....

مثل سیمین ...........

و اوج گرفتند ...بر دل ابرها

دنبال جلال

پس سال ها

13 سال و 2 ماه و 15 روز و 17 ساعت و 33 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)