دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

...

1392/04/15 - 20:35 در Coma
1 ديدگاه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

گاهی که خسته می شوی ...

حتی نای نشستن هم نداری....

نای مردن هم نیست

کوچک که بودم....صدای مردی می پیچید که

خسته ااام ...... از همه ....

و بعد از عمق دلش داد می زد :

زندگی ی ی ی ........

بی زاااراز تواااا م

گاهی وقت ها ...نمی فهمی که چی دارند می گویند

خیلی وقت ها ......... حتی فهم فهمیدن هم نداری......

گاهی وقت ها ..فقط می شوی مانکن همه جا !

خیلی وقت ها خودت هم نیستی

گاهی ی ی......... خیلی کم میاری از خودت...

نه از دیگری .......

و اینجاست که .....نیستی

آن وقت ...می خزی لای موسیقی و میروی سال های دور

سالهایی که آمدند و رفتند

اگر هم برایت نیامده باشند..

....می آیند

آن وقت .. ... می آویزی به صدایی که دبروز و امروز شنیدی

و با آن تاب می روی ..

عقب که میروی ...میخوری به گذشته ها

جلو که تاب می خوری........... نمی دانی چه می خوری !

آسمان .........همیشه با قلبت ؛بازی می کند

از زندگی بیزار می شوی ....

یا می پیچی لای پرهای زیبایش و ......... پاهای بی ریختش را نمی بینی

درست عین ....عشقت به طاووس .....

و گم می شوی در کائنات وجودت ....

ذره می شوی در تارو پودت...

هیچ می شوی در کرانه های دور..دوره دور.......

وچقدر وقتی میخواهی بلند شی...

دست که به زانوت میزاری تا پا...شی ....

می بینی ..... خسته ای

خسته از این زندگی ...........

و می افتی رو تخته سنگی زرد ............

و چشمت می دود ...آن دور دور ها .............

و وقتی چشمت خورد ...به غروبی که آرام آرام ...دامن می کشد ....

داد بر می آوری :


ز ن د گ ی ی ی ی ب ی زااا ر ا ز ت وااا م

13 سال و 2 ماه و 13 روز و 21 ساعت و 45 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)