دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خدمتکار پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را «چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند. ارباب پرخاش کرد و گفت: سیاه بخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟! خدمتکار گفت: چرا ارباب می‌بینم ... اما ... چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را «دوتا» می‌بیند ولی دختر من، این همه بدبختی را ...

1392/04/16 - 10:53
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)