دختر کوچولویی بود با مادر و پدرش، مدتی بعد یه پسر به جمع خانواده اضافه شد. چند روز که از تولد نوزاد گذشت، دخترک به مامان و باباش اصرار کرد که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که دخترشون حسودی کنه و بلایی سر داداشش بیاره. دخترک اونقدر اصرار کرد که اونا تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن. دخترکوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ………. به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟
1392/04/23 - 19:16 در
دوره