دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مرا می خواستی تا شاعری را / ببینی روز و شب دیوانه‌ی خویش / مرا می خواستی تا در همه شهر / ز هر کس بشنوی افسانه‌ی خویش ... !/

1392/04/23 - 19:46 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

مرا می خواستی تا از دل من
بر انگیزی نوای بی نوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدایی

مرا می خواستی تا در غزل ها
تو را «زیباتر از مهتاب» گویم
تنت را در میان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشویم

مرا می خواستی تا نزد مردم
تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمان هایت نشانم

مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را

مرا می خواستی اما چه حاصل
برایت هرچه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود

تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی هم زبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی؟


...

«نوای بینوایی» فریدون مشیری

13 سال و 2 ماه و 5 روز و 12 ساعت و 32 دقيقه قبل

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)