نمیدانم چطور از لبخندت بنویسم. در ماندنم چه بنویسم که قابل نگاهت را داشته باشه. مطمئنا کلماتی چنین پرمعنا، بزرگ و جاذب نخواهم یافت تا که لبخند و نگاه با مفهوم تو را برایم شرح دهد. معنی نگاهت را فقط قلب من میفهمد و همه ی آن شیطنت و جذبه ای که در نگاه و سکوتت هست. نمیتوانم نخوانمت، نمیتوانم دوستت نداشته باشم، حتی با وجود آزارهای یک مزاحم و کاستی ها ی محبتت. اما هرگاه با خدای خود صحبت میکنم میگویم تو میدانی چه در دلم میگذرد و تنها تویی که که بر احوال من واقفی پس خودت نیز این بیگانه را که فکرو حرف و عملش دروغ است و ریا و نیرنگ رسوا کن تا که عشقم را به بازی و نفسم را نگیرد ؛ عشقی که میلش و قلبش دائما از برای من میجوشد. و من ...هر چه بیشتر سعی میکنم از تو و فکرو خیالت دور شوم نمیتوانم و بیشتر جذب و دلشیفته ات میشوم. و این بار هم مثل هربار... عشـــق او باز انـــدر آوردم به بنــــد کوشـــش بسـیــــار نامـد سودمنـــــــد عشــــق دریــایی کـــــرانه ناپـــــدیــد کی توان کردن شنــــــــا ای هوشمند عشـــــق را خواهــی که تا پایان بری