نمی توانم به چشمانت نگاه کنم، همین که نگاهت نمی کنم تمام وجودم را حس نگاهت می لرزاند، قلبم را از جا می کند... هنوز هم همچون گذشته داغی نگاهت قلب خسته ام را می سوزاند. چه سخت و چه تلخ است که درست در یک قدمی من باشی ولی..... مهربانی هایت هنوز هم همانند گذشته شیرینند، کاش به جای سخت بودن لبخند می زدی... آنوقت شاید این تلاطم در تمام خستگی هایم فروکش می کرد... اما تو همیشه همانی که بودی، مهربان و خشن... سرد و پر حرارت... ساکت و دوست داشتنی... کنجکاو و بی تفاوت... آرام و پر هیاهو...جمع اضداد... دوستت دارم.
1392/04/29 - 22:42 در
عاشقانه زیستن