داشت دفتر مشقش را جمع میکرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن سبزی پاک کرده بود.تیترش یک«سه» بود با بینهایت«صفر»جلوش.عدد 3 ناگهان او را از جا پراند ... بابا پس فردا مدرسه می برنمون اردو 3000 تومن پول میدی؟ بابا سرش را بلند نکرد...با صدایی آرام گفت:فردا بیشتر مسافر میبرم 3000 تومنم به تو میدم...به این امید خوابید...صبح زود کنار پنجره رفت...باران ریز و تندی می بارید...قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند...بند دلش پاره شد:آخه تو این بارون که مسافر سوار موتور بابا نمیشه...اشک توی چشمانش حلقه زد...قطرات اشک روی «صفر»های جلوی عدد «سه» سر ریز شد......
1392/05/01 - 14:55 در
حرف دل