دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

5 شنبه شب افطار جایی دعوت شدم تو راه که میرفت یه جا بوی یه آش رشته حسابی خورد به دماغم گفتم ایشالا سر سفرشون باشه رفتم دیدم به به هست افطار که شد همه به یه چیزی شروع کردم من بشقابم رو برداشتم بلند برای اینکه کسی تعجب نکنه چرا اول می خوام اش بخورم گفتم خدا منو خیلی دوستم داره ارزوی اش کردم زن صابخونه همچین با یه انرژی مثبتی نگام کرد گفت نوش جان من 3 تا دیگه ملاقه کشیدم همین طور هم زل زد تو چشام عکس العمل منو موقع خوردن ببینه همچین اولین قاشق رو گذاشتم دهنم گفتم خدا این از 16 ساعت روزه این از گرمات این هم از آش !!!!!!!! نمی دونید چجوری اون بشقاب رو تحمل کردم !!!

1392/05/05 - 14:28
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)