جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توي دستش. او يک شکلات گذاشت توي دستم. من بچه بودم ? سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. ديد که مرا مي شناسد. خنديدم.
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 27 دقيقه قبلگفت:«دوستيم؟»
گفتم:«دوست دوست.»
گفت:«تا کجا؟»
گفتم:«دوستي که «تا» ندارد!»
گفت:«باشد،تا پس از مرگ!»
گفتم:«نه? نه، نه? تا ندارد.»
گفت:«قبول? تا آنجا که همه دوباره زنده مي شوند، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم . تا بهشت? تا جهنم، تا هرجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم.
گفتم:«تو برايش تا هرکجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار. اصلآ يک تا بکش از اين سر دنيا تا آن دنيا. اما من اصلآ تا نمي گذارم، نگاهم کرد.نگاهش کردم. باور نمي کرد. مي دانستم. او مي خواست حتمآ دوستي مان تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نمي فهميد.
گفت:«بيا براي دوستي مان يک نشان بگذاريم.»
گفتم:«تو بگذار.»
گفت:«شکلات. هر بار که همديگه را مي بينيم يک شکلات مال تو? يکي مال من. باشد؟»
گفتم:«باشد.»
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 26 دقيقه قبلهربار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش،او هم يک شکلات توي دست من.باز همديگر را نگاه می کرديم يعنی که دوستيم.دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم دهانم و تند تند آن را می مکيدم.
می گفت:«شکمو! تو دوست شکمويی هستی.»و شکلاتش را می گذاشت توی يک صندوق کوچولوی قشنگ.
می گفتم:«بخورش!»
می گفت:« تمام می شود. می خواهم تمام نشود. برای هميشه بماند.»
صندوقش پر از شکلات شده بود. هيچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم.
گفتم:« اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها٬آن وقت چه کار می کنی ؟»
گفت:«مواظب شان هستم.»
می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم:«نه،نه،تا ندارد. دوستی که تا ندارد.»
يک سال،دو سال،چهارسال،هفت سال،ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها.
می گويد:«می روم اما زود بر می گردم.»
من می دانم می رود و بر نمی گردد. يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کف دستش:« اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت.» يادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هايش. هر دو را خورد. خنديدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. می دانستم دوستی او «تا» دارد. مثل هميشه. خوب شد همه ی شکلات هايم را خوردم. اما او هيچ کدامشان را نخورد. حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!
13 سال و 1 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 26 دقيقه قبل