دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پارسالی یه بچه توی ردیفی که نشسته بودیم و جوشن میخوندیم اومد سراغم...یه بیسکویتم دستش بود مستقیم اومد سمتم...چادر نمازم روی صورتم بود صورتمو ندید چادر رو زد کنار بدون اینکه نگام کنه به زور میخواست بیسکویت رو بذاره دهنم....با چشمای خیس وسط دعا زدم زیر خنده...گیر داده بود هر کار میکردم جلوشو بگیرم بازم میخواست بذاره دهنم ازش خوردم...وقتی ماموریتش تموم شد و به صورتم نگاه کرد زد زیر گریه ...نفهمیدم چشه...خوابید زمین و گریه زاری ...بعدا فهمیدم خیال کرده من مامانشم بیسکویت اورده بده مامانش بعد که فهمیده من مامانش نبودم خیلی خجالت کشید....

1392/05/11 - 00:51 در جوالدوز
1 ديدگاه
فردایی دیگر

خیلی این خاطره روی روحم تاثیر گذاشت...هر بار یادم میاد بغض میکنم..

گریش برای غرورش..

13 سال و 1 ماه و 18 روز و 3 ساعت و 13 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)