دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.اما پدر دختر به او اجازه نمیداد..... تا اینکه روزی کشاورز گفت: برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد میکنم. اگر توانستی دم یکی از آنها را بگیری، دخترم را به تو خواهم داد. مرد جوان قبول کرد.....در طویله اول که بزرگتر ازهمه بود باز شد.. باورکردنی نبود!!! بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که جوان در تمام عمرش دیده بود!!! گاو به زمین کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.. در طویله دوم که کوچکتر بود باز شد... گاوی کوچکتر از اولی که با سرعت حرکت میکرد. جوان پیش خودش گفت: منطق میگوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و راحت تر میتوانم دمش را بگیرم، پس ارزش جنگیدن ندارد.. در طویله سوم هم باز شد و همانطور که فکر میکرد، ضعیف ترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود پس لبخندی زد و روی گاو پرید تا دمش را بگیرد.. . . . . . . . . . . . اما گاو دم نداشت...

1392/05/11 - 16:27
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)