دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

... مادر بر لب نرده طوری نشسته بود که هر لحظه احتمال می رفت از پشت بیفتد، یا باد بیندازدش. گفت: «از مدرسه که برمیگردی یکراست می روی بالا. می گویی درس می خوانم. اما من می دانم که تو کتاب غیر درسی هم می خوانی. خوب، می توانی کمکی هم به پدر بکنی.» .. اما آیدین بی توجه به این حرف ها، همیشه کتاب شعری در دست داشت و شعرهای زیادی از بر بود، گفت: «این خانه را بر زیستن ایمن نمی بینم!» و خندید و مادر را به خنده واداشت ... (سمفونی مردگان)

1392/05/12 - 23:15 در یک فنجان کتاب گرم
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)