هم آغوشی ای نازک... در شب مکاشفه... و ژرفایی داغ....داغ از تن....داغ از عشق... داغ ازشهوت حتی!...مشتی سلول....تنها...گرد وجودی میچرخند.... یادت هست؟!...تکان میخوردی... گاهی درحبابی پرخون وآب و گرم.... برگرد...به همان باغ سیب ...به همان آغوش... برگرد میان همان حباب ...همان وجود...برس به اوج... به عروج... به فوج...به نقطه ی تلاقی تو ونگاه و پل!...نیا که اینجا تنها بال هایت را میگیرند...و دلتنگی میدهند،اینجا معاملات تنها ضررند وبس!...جان،عشق،آزادی میگیرند...تنفر و غربت میدهند!...ازهمان دردی که متولد شدی نفهمیدی؟...برگرد...{کپی-پیست از ارمان}
1392/05/14 - 13:54 در
هیچ...کده