دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

....در این لحظه جوانی از کنار ما گذشت.ناگهان ایستاد و به ما خیره ماند.بعد چند قدمی دور شد.قلبم می خواست از جا کنده شود.آهسته گفتم:"ناستنکا.این کی بود؟"او خود را بیشتر به من فشرد و لرزان گفت:"اوست!" من به زحمت توانستم سرپا بایستم.صدایی پشت سر ما بلند شد"ناستنکا!ناستنکا!تویی؟" و به سوی ما آمد.خدایا.چه جیغی کشید.چه جور می لرزید!چه جور خود را از آغوش من واکند و به استقبال او شتافت!...من.در هم شکسته و ناچیز.ایستاده بودم و به آنها نگاه می کردم.ناستنکا خود را هنوز در آغوش او نینداخته به جانب من بازگشت.مثل باد. به سرعت برق. و پیش از آنکه من به خودآیم دست هایش را دور گردن من حلقه کرد و مرا بوسید.بوسه ای محکم و سوزان.و بی آنکه چیزی بگوید باز به سوی او شتافت.دستش را گرفت و او را دنبال خود کشید.مدتی دراز درجا ایستادم و آنها را با نگاه همراهی کردم تا عاقبت از نظر ناپدید شدند....

1392/05/15 - 02:49 در از کتاب ... .
1 ديدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)