دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

طلبه ها پسر را زیر چشمی نگاه می کردند و به خاطر ظاهرش هرکدام چیزی می گفتند: ــ نگاهش کن انگار توی پیریز برق خوابیده... ــ یه مانتو کم داره تا بشه یکی از این خواهرها... ــ امثال اینا اصلا خدا و پیغمبر حالی شون نمی شه... پیرمرد مسنی وارد واگن مترو شد" همه پیرمرد را نگاه می کردند" در این حین پسر بلند شد و دست پیرمرد را گرفت و او را بر جای خودش نشاند" و طلبه هایی که خدا و پیغمبر حالی شون می شد فقط تماشا کردند"

1392/05/19 - 14:04
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)