شاید تا وقتی که آدم خودش را جزء دستهها و گروههای به ظن خودش کول و اراذل و بامزه میداند، هنوز نابالغ است. اصلا یک چیزی که همیشه، یعنی از زمانی که به خاطر دارم و نه لزوما همیشه، آزارم میداده، همین کولانگاریهای آدمها بوده. بعد مثلا به عمهی هم فحش میدادیم که یعنی ما چقدر باحالیم و البته اصلا اینها که میگویم دورهی دوری نیست، همین دو سه سال پیش است. یا مثلا جمعهایی که دور هم سیگار میکشیدند و دیگران را مسخره میکردند. ولی الان خیلی بیمعنی به نظر میآیند همهی اینها. اینکه آدم مثلا برای بامزه به نظر رسیدن مثلا به عمهی کسی فحش بدهد، الان فقط وضعیت ترحمانگیزی را به تصویر میکشد که یعنی ما برای کول بودن چیز بیشتری از رابطهی جنسی یکی از بستگان مونث تو را در چنته نداریم. بعد معلوم نیست دقیقا کجای این پروسه، به جز یک توهین و هتاکی جنسی نسبت به یک فرد غایب، قرار است بامزه و جالب باشد و ما احساس کنیم که کون دنیا را پاره کردهایم و لاغیر. و این سیگارها که دودشان را فرو میدهیم داخل با ولع مثلا، دقیقا کدام دردهای ما را نمایش میدهد. این شد که من سیگاری نشدم.
1392/05/25 - 11:05 در
دلتنگی...