یکی از سختترین اتفاقاتی که برای آدمی که از شهرش (دیارش اصن کشورش) خارج شده شاید بیفته، اینه که یه جایی میبینه که ئه، با همهی تغییراتی که به زندگیش داده، همهی چیزایی که گذاشته و اومده، همهی چیزایی که به دست آورده یا خواهد آورد، باز اصلا از زندگیش راضی نیست. بعد قسمت تلخش میشه جایی که تصمیم میگیره به این قضیه دیگه فکر نکنه، خاکش کنه یه گوشه که جلو چشمش نباشه. مرحلهی بعدش میشه وقتی که دلش واسه خودش میسوزه بابت فهمیدن این موضوع و واکنشی که نسبت بهش نشون داده. بعدترش رو نمیدونم هنوز. کسی میدونه؟
1392/05/25 - 11:33 در
دلتنگی...