دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

1 ديدگاه
میرزا


داشتم می‌رفتم نوشابه‌ای آب‌میوه‌ای چیزی بگیرم که بتونم شام بخورم. دستپخت یلدا بد نبود اما من عاشق‌تر از این‌ حرف‌ها بودم که بتونم چیزی بخورم. پس نوشابه می‌خواستم. خیابون تاریک بود، چراغ نداشت. تا خودِ سوپری تو تاریکی راه رفتم و سیگار کشیدم. شب بدی نبود. نسیم داشت، تاریک و ساکت بود و یلدا هم توی خونه داشت شام درست می‌کرد.

بیرون سوپری ایستادم تا سیگارم تمام شد و بعد رفتم داخل. گشتم نوشابه‌ها رو پیدا کردم. یکی برداشتم. یه زن و مرد این‌طرف ایستاده بودن و از روی لیست به یارو می‌گفتند که چی لازم دارند. با نوشابه‌ام پشت‌سرشون ایستادیم و نگاه‌شون کردیم. ماست، شیر کم‌چرب، آرد کیک، از این اسمارتیزا، اون روغن‌زیتونا که شیشه‌شون این‌جوری بود... لیست همین‌طور ادامه داشت. داشتم شالِ زنه رو نگاه می‌کردم که یلدا زنگ زد و گفت براش مسواک بخرم.

مسواک نداری مگه؟

چرا دارم. دلم می‌خواست وقتی تو سوپری هستی زنگ بزنم یه چیزی بخوام.

مرض داری؟

یه تار موی بلند و رنگ‌شده لای شال زن مونده بود. فکر کردم آخرش همینه دیگه. یه مسواک برداشتم و پول رو گذاشتم روی لواشکا.

سیگارمو روشن کردم و توی تاریکی راه رفتم و فکر کردم حالا چه‌کار کنم؟ یعنی آخرش می‌شه این؟ برم سوپری مسواک بخرم؟

ایستادم پشت در تا سیگارم تمام شد. می‌تونستم سروصدای یلدا رو تو آشپزخونه بشنوم. یه‌کم در رو نگاه کردم بعد مسواک رو انداختم دور و رفتم داخل

13 سال و 1 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 34 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)