دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

از کتاب / آنتوان دو سنت اگزوپری

1392/05/26 - 13:00 در از کتاب ... .
1 ديدگاه
باران بهاری

روباه گفت: برو یک‌بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گل تو، در عالم تک است.

در برگشت با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهت می‌گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و

به آن‌ها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید.

نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را...

خوشگلید اما خالی هستید.

نمی‌شود برایتان مُرد.

گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می‌بیند مثل شما.

اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام...

چون که او گل من است

...و برگشت پیش روباه

گفت: خدا نگهدار

روباه گفت: خدا نگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

-جز با چشم دل چیزی را چنان که باید، نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی‌بیند.

-ارزشِ گلِ تو به قدر عُمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

روباه گفت: آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند. اما تو نباید فراموشش کنی.

تو تا زنده‌ای نسبت به آنی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی .

13 سال و 1 ماه و 3 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)