دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادش بخیر بچه که بودیم با آبجیم خیلی صمیمی بودم در عین حال خیلی هم اذیتش میکردم البته به شوخی. یه شب خوابیده بود اومدم پاهاشو بهم بستم. بعدش هم دیگه یادم رفت باز کنم. منم گرفتم خوابیدم. نگو بیچاره شب تو خواب هی میخاد پاهاشو تکون بده میبینه نمیتونه. تو خواب فکر میکنه چیزیش شده. چند بار سعیشو میکنه میبینه نمیشه. بالاخره از خواب بلند میشه. چراغ بالا سرشو روشن میکنه ببینه چی شده نمیتونه پاهاشو تکون بده؟ که یهو میبینه پاهاشو بهم بستن. خلاصه باز میکنه و ... صبح چشمتون روز بد نبینه وقتی فهمید کار من بوده ..... !

1392/05/27 - 23:29
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)