دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

"زال"تنهاباحرکتی افساراسبش رامیکشدو آرامش میکند.اکنون بی تاب دیداریاراست وکا[!]ت ازدرگاه قلعه نگاهی نثارش کندتاقلبش آرام گیرد.تاآخرین وداع راکرده باشد تاچون بادنزد سپاهیانش برگرددو...امایادش آمد: هرگزازمعشوق خودچیزی مخواه/ بی تمناباش حتی درنگاه!هراسی برجانش مستولی می گردد."بهمن"جوان است وکم تجربه سپردن سپاه آنهم درست درمرزتورانیان خطری بس بزرگ بود.شنیدها عذابش میداد.اما قلبش زمزمه وارگفت:باآنچه شنیده ای شروع نکن.باآنچه که احساس میکنی شروع کن!و وقتی شنیده باشی محکوم به تردیدی! نور فانوس ازدرگاه قلعه پرتوافشانی میکند برتلاطم هستی و روانش."رودابه"درآن ظلمات چندباری فانوس راتکان میدهد تامانع رفتن زال شود.امافرمانده نمی خواهد دیده شود و همه رابیدارکند!ناگهان احساس میکند طنابی ازدرگاه آویزان است!فوری به مدد ریسمان بالا میرود.اماباحیرت درمی یابد این زلفان یاراست.!!رودابه بادیدن چهره بهت زده زال عاشقانه میگوید: از آن پرورانیدم این تار را / که تادستگیری کند یار را ! !

1392/06/03 - 02:32
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)