خبرگزاری خبرنگاران آزاد ایران(ریفنا):همان روز اول که آمدن هادي با ما قطعي شد، آمد که وسايل را تحويل بگيرد. وسواس داشت که زودتر به زير و بم «دوربین» جديد آشنا شود. فردايش آمد پرسيد: «سيد وقت داري»؟ مقابلم که نشست گفت: «سفارشي چيزي داري»؟ گفتم: «کفش خوب بردار و زنده برگرد». اينطور بود که براي اولين بار با هم همکلام شديم. دو روز از رسيدنمان به سوريه نگذشته بود که با هم رفتيم حلب. سر نترسي داشت ولي بيترسياش از حماقت نبود. از اطمينان بود. انگار تکليفش را ميدانست. همين بود که هر شب که برميگشتيم هتل، با اشتياق تصويرهاي آن روزش را نشانم ميداد و به بحثم ميکشيد سر قاب و زاويه و موضوع. مثل شکارچيها چشمهايش برق ميزد وقتي از سوژههايي که گرفته بود حرف ميزد... و اگر سوژهاي از دستش در رفته بود بهوضوح کلافه ميشد. يک هفته شده نشده، پلاني نشانم داد از دخترک سرايدار مدرسهاي که سر کارش مانده بود و مدرسه خالي را جارو ميزد. دخترک سرش را از پنجره درآورده بود و براي دوربين هادي شکلک در ميآورد. پلان که تمام شد ديدم چشمش نم دارد. گفت: «سيد! کار و اينا سر جاش، دلم واسه دخترم تنگ شده». برايم