الهی! یكتای بی همتایی، قیّوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفّایی، از شریك مبرّایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، معزّز به تاج كبریایی، مسند نشین استغنایی، به تو رسد ملك خدایی. یا ربّ دل پاك و جانِ آگاهم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده در راه خود اول زخودم بیخود كن بیخود چو شدم زخود به خود راهم ده الهی! فضل تو را كران نیست، و شكر تو را، زبان. من بیتو دمی قرار نتوانم كرد احسان تو را شمار نتوانم كرد گر بر تن من زبان شود هر مویی یك شكر تو از هزار نتوانم كرد الهی! گرفتار آن دردم، كه تو داروی آنی، بنده آن ثنایم كه تو سزاوار آنی، من در تو، چه دانم؟ تو دانی. تو آنی كه مصطفی گفت، من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه كه تو خود بر نفس خویش ثنا گفتی. الهی! اگر به «دعا» فرمان است، قلم رفته را چه درمان است؟