شب بود باران بود من بودم تو بودی شب بود و سیاهی ماه وجود تو کوچه ها را مهتابی کرده بود من بودم و دنیایی دلواپسی اما تو با بودنت آرامش را به من هدیه کرده بودی من بودم و تو و یه دنیا حرفه نگفنه تو بودی و شوق ماندن و قمری هایی که بر دستانت لانه بسته بودند من بودم و چشمانت چشمانت بودند و این زائر خسته که سالهاست شوق زیارتش را در سر دارد من بودم و دستهایت دستهایت بود و هزاران پرنده ی آواره شب است و باران و من پشت پنجره به انتظار دیدن تو به انتظار دیدار دوباره ات و یک بغل ستاره و یک سبد لبخند و چند شاخه گل سرخ ...و ...شبی دیگر از هزارویک شب هایمان.....