دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پنجشنبه خواهر دوستم فوت کرد ، اونموقع ک از کربلا برگشتیم همون روز بعد از زلزله بم بود ، یه هفته قبل از این ک با بچه ها بریم کربلا الف ازدواج کرد ، شوهرش شمالی بود اینم فردای همون روزی ک از کربلا برگشتم فهمیدم ، رفته بودم شیرینی بگیرم موقع برگشت یه مرد پنجاه شصت ساله شمالیو با یکی یا دوتا گونی برنج ب دوش دیدم ک دنبال خونه ی جدید خانوم الف میگشت میگفت: هیچ وقت تهرانو یاد نمیگیرم ، تو همون چن قدم همه چیو با لهجه گیلکی تعریف کرد ، دیروز تو بهشت زهرا ذهنم همه ش درگیر این چیزا بود داداش الف ک با موتور تصادف کردو مرد ، نونوائیشون ، کربلا ، عروسی ، زلزله بم ،شیرینی ... ولی این درگیریای ذهنی باعث نشد کسائی رو ک خیلی وقت بود ندیده بودمشون نبینم / دیدن یواشکی و دیده شدن یواشکی /از یه دختر هفت ساله بجا مونده ، یه دختر با موهای بلندُ لَخت که موهاشو با این کش گرد رنگیا بسته بودنو زیر نور آفتاب داغ شهریور ماه دیروز ظهر بهشت زهرا مثه خرمن گندم میدرخشیدنُ فارغ از همه ی دنیا بود... / راستی دیروز حس کردم از تو هم نگران بچشه

1392/06/09 - 16:19 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)