دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اون روز تمام مسیر رو قدم زدم...دلم گرفته بود نه از اونی که زده بود....از خودمی که خورده بودم...چوب ساده گی مقابل کسانی که خیلی دوسشون دارم و ساده تر کردنش و شدنش سعیم بود..انقدر راه رفتم و فکر کردم به خودم ,که دیدم دیگه نمیتونم راه برم..سر انگشتای پام...گرسنگی ...یه رستوران همون نزدیکیا برای کمی استراحت دیدم... رفتم نشستم سر یه میز..یه اقای جوون به اتفاق مادرشون هم میز روبرویی رو نشستن.. غذامو سفارش دادم...اما دستامو کشیدم روی میز و سرمو گذاشتم روی دستم...غذامو اوردن اما دیدم میل ندارم خیلی گرسنه بودم اما میل نداشتم...زل زدم به زردی نقشای پرده های رستوران..که تو سکوتم یکی گفت **هیچ چیزی ارزش اینجور نشستن و اینجوری با چشمای باز ندیدن رو نداره..ندیدن حتی اشکای خودتو**.....سرمو بلند کردم دیدم همون اقای میز روبروییه چند لحظه نگاش کردم منی که هیچ عادت ندارم به چهره ی کسی خیره بشم...اما احساس کردم دلش به حال اون روزم سوخته بود...اولش عصبانی شدم اما بعدش نه...همون لحظه بدون هیچ جوابی به اون اقا وتوجهی از جام بلند شدم میزمو حساب کردم برم ..شنیدم با لحن شرمنده ای گفت من قصد ازارتونو ندشتم

1392/06/13 - 11:49 در شب نامه
2 ديدگاه
فردایی دیگر

نمیدونم اون اشکای مرموز کی راه زده بودن به صورتم...که هنوزم که هنوزه یادش میافتم خجالت میکشم اما اون موقع هیچ چیزی جز خودمو همه اون چیزای توی دل و ذهنمو نمیدیدم...

13 سال و 20 روز و 3 ساعت و 9 دقيقه قبل
فردایی دیگر

و اون اقا...بهش گفتم میدونم ..اون چیزی که گفتید رو خیلی ممنونم..


همیشه این کلامشو یادم میمونه هیچ چیزی ارزش بریدن رو نداره..


سال 1391

13 سال و 20 روز و 3 ساعت و 6 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)