دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه داستان! تلخ...

1392/06/20 - 18:31
1 ديدگاه
سـیـاوشــ

دختر: چه منظره قشنگی! میبینی؟
پسر: اره

+چرا چیزی نمیگی؟
-چیزی ندارم که بگم

+ واقعا؟
- اره

+ تو واقعا عجیبی... الان بهترین موقعیت بود که مخ منو بزنی
- یه نخ سیگار از توی پاکت در میاره و آتیش میکنه

+ سیگار نکش
- ...

+ میگم سیگار نکش
- ...

+ زود باش دیگه بیا برگردیم
- این همه راهو کوبیدیم تا اینجا اومدیم، برگردیم؟

+ اره... زود باش
- باشه، بریم... (و باز سیگار)

+ (تو راه برگشت) اگه باز سیگار روشن کنی خودمو از ماشین پرت میکنم بیرون!
- اِاِ دیوونه شدی؟! (و سیگار بعدی رو از پاکت در میاره)

+ نگه دار... نگه دار.... (با فریاد و جیغ و هوار) میگم نگه دار...
- (سیگار و پرت میکنه بیرون) میدونستی من عاشقتم؟

+ خفه شو... نگه دار...
- (پاکت سیگار هم پرت میکنه بیرون) من عاشقتم...

+ تو ادم نیستی!
- من عاشقتم

(دختر پیاده میشه. کمتر از سی ثانیه دیگه سوار یه ماشین دیگه میشه و میره... پسر سیگار میگیره و شروع میکنه به سیگار کشیدن! این بار عمیق‌تر)
---------

1)همیشه یه ماشین دیگه هست
2) گاهی بعضیا هستن که دوس دارن دروغ بشنون، دوس دارن، اگه نشنون سوار یه ماشین دیگه میشن... این همه ماشین!

13 سال و 7 روز و 22 ساعت و 40 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)