گاهی دلم می خواهد یک نفر باشد، فقط باشد. یک نفر باشد که بغض داشته باشد، غم داشته باشد، ترسیده باشد، تنها مانده باشد. یک نفر که بیاید و روبرویم بایستد با لبهای آویزان، زل بزند به من با چشمان آماده بارش.چیزی نگوید، چیزی نگویم، چیزی نخواهد، چیزی نپرسم. بیاید نزدیک، خودش را بیاندازد در آغوشم، خودش را در بغلم گم کند، بغضش بترکد، هق هق کند، اشک بریزد، صورتش و لباسم را خیس کند. یک نفر باشد که به من تکیه کند، که آرام بگویم «نگران نباش، من اینجا هستم» یک نفر که آرام هم نشد، نشد. فقط بداند که من آنجا هستم. ...
1392/06/21 - 17:03 در
حرف دل