دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یکی بید یکی نبید...یه روباه دانایی در دهکده ای سبز زندگانی میکرد...نه با جوجه های ملت کار داشت..نه با مرغهای ملت...با خود ملت هم که زورش نمیرسید...ولی با اونام کاری نداشت...یه روز گرم تابستون...یه سری کفتار رفتن رو مخ آقا روباهه...هی خندیدن...هی دمبشونو بغل کردن رقصیدن...هی بالا پایین پریدن جیغ کشیدن...تا یهو آقا روباهه عصبانی شد گفت: زهر نبوت...ولد و الحرام ها...شماها دیگر چگونه پلشت موجوداتین..اه...حالم بهم خورد از طبیعت...بعد اونا که جا خورده بودن یهو یکیشون گفت: سی؟ همینجوری گفت: سی؟ روباه هم قاطی کرد گرومپ!!! گذاشت تخت سینه یکی شون...اون دوتا دیدن نه بابا..روباهه شیره!!! رفتن از دهکده و دگ نیومدن اونجا...از فرداش دگ حیونای دهکده آدامس شدن بیا کلانتر شو...مجرمین و گنه کارانو و... رو بگیر و اجرای عدالت کن...بعدش...این داستان کوتاه میباشد... ادامه دارد

1392/06/23 - 18:31 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)