وقتی فقط من ماندمو سیگارم و گیتارم و دفتر شعرهای پاره پاره...وقتی که من در غروب شنبه شب گریستم و آه کشیدم که خدا...خدایم...نگاهم کن که چقدر غمگین و خسته حالم...مجنون قصه ها حالا باید و لنگ بیاندازد...ما بی لیلی مجنون شدیم...مردان مست و مزه خوران نظر کنند...ما بی باده و می مست شدیم...عاقدان و بسابان قند و شکر! ما بی اراده خراب تر از هست شدیم...هر چه گفتیم و زجه زدیم کسی نگفت...بحر چه آنچه هست شدیم...لایکی زدند و برفتند به غیب...ما خسته و خسته تر از هست شدیم...لایکی زدند و برفتند ناکجا...ما ناکجا برفتو باده پرست شدیم...از س.پ