> > نامه خدا به همه انسانها... > > امروز صبح که از خواب بیدار شدی، > نگاهت می کردم، > امیدوار بودم که با من حرف بزنی، > حتی برای چند کلمه، > نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، > از من تشکر کنی؛ > > اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، > مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی، > > وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی، > فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"، > اما تو خیلی مشغول بودی. > > یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. > > بعد دیدمت که از جا پریدی، > خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، > اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. > > تمام روز با صبوری منتظرت بودم، > با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. > > متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛ > شاید چون خجالت می کشیدی، > سرت را به سوی من خم نکردی!!! > > تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن