دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ی ِ خیابون ِ عریض ... آدمایی کِ عجله دارند ..! کآر دارند ... ب ِ قول ِ خودشون بیکآر نیستند! طعنه میزنند و رد میشوند.. اون طرف تر مردی با ماشین شاستی بلندش دنبال ِ دخترک با مانتو و رژ لب قرمز افتاده ...! دخترک با چشمای سیاه شدش هر از گاهی بر میگردد و فوشی میدهد .. اما مردم ، میگذرند از این صحنه ....! آخ ِ دارند .. بیکار نیستند ... یکی هم هس مث ِ تو کنار خیابون نشسته و چشمش میگردد ! عجله ندارد ! تو هم عجله نداری ! اتوبوسی پر از دختر و پسر دبیرستانی ک ِ همدیگر را اذیت میکنند .... آخ چقدر دلت برای اتوبوس هم تنگ شده ! اولین بار همان جآ عاشق شده بودی ! چقدر پسر ِ قصه ی ما قد بلند بود سرش بِ سقف ِ اتوبوس میخورد وقتی از دست انداز های بی رحم ِ خیابون عبور میکردید ...! چقدر پسرک از تو بدش میآمد ! با آن مانتوی ِ گشاد و عینک و پوست ِ سبزه ات کِ در قاب ِ مقنعه ای مشکی تیره تر هم میشدی ! چقدر حالا زیبا شده ای ..! پوستت رنگ گرفته ! عینکت چهارگوش ! چقدر بامزه ...! حالا کِ فکر میکنی توهم عجله داری .. عجله داری ک ِ برسی خونه و با مادرت گرم صحبت کنی و با جدیدت اندکی خلوت ِ تلفنی!

1392/06/26 - 17:39 در قصه های خیابانی
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)