من، پیر شدم انگار، که غذا نمیخورم، لباس نمیخرم، بیرون نمیروم من، عادت داشتم از بچگی؛ عشق داشته باشم تو خودم ولی الان متنفرم دارن حالمو بهم می زنن همش نقش همش رنگ نگاه کن نزدیک ترین هام هم دارن بازی می کنن باهام ... یکسال بعد، دو سال بعد، سه سال بعد این روزها، که جوانم، کسی ندارم چند سال بعد من... کجام؟ من کجای این شهر میتونم با کسی باشم... که عین ِ آدم زندگی کنم من، ... من دور وبرم پر هست از آدمهایی که نمیخوام آدمهایی که هر روز به من میگویند: تو بهترینی تو با استعدادی تو باهوشی تو جذابی تو خوبیییییی ولی باور ندارم من...