دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم «چامه و چكامه» نيستند تا به رشتهي سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلد كهنهي شناسنامههايشان درد ميكند من ولي تمام استخوان بودنم لحظههاي سادهي سرودنم درد ميكند انحناي روح من شانههاي خستهي غرور من تكيهگاه بيپناهي دلم شكسته است كتف گريههاي بيبهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهاي پوستي كجا؟ درد دوستي كجا؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟...
1392/06/31 - 10:06 در
بروبکس توییت