غذا هم که میخوام بخورم تهوع عوضی نمیگذاره من برم به کی اینارو بگم آخه به مامان میگم قلبش نابوده به بابا میگم اعصاب نابود به قول معروف ....حیف که نمیشه اینجا بنویسم الان اگه راحیلی بود میدونست من تو این لحظه ها چی میگم ...جدی جز اون خاک بر سر و راحیلی هیچکس منو واقعنی کامل نمیشناسه ها نمیدونم شاید چون خودم اجازه ندادم یا سعی کردم بر عکس واقعیتم خودمو نشون بدم نمیدونم ولی هرچی هست میدونم که از بعد اون عوضی این شدم وگرنه منکه عادی بودم خیلی عادی تر از عادی درس میخوندم کار میکردم هر هفته کوه میرفتم تکواندو میرفتم اگه یه روز باشگاه نمیرفتم خودش تعجب میکرد یه زمانی اخلاق ورزشی داشتم ...یک ساله دور از شیاپ چانگم دلم تنگه واسه زمین نرمو صدا داره تکواندو واسه قلم دستم گرفتن واسه بدون قلم انگشتی کار کردن واسه کارم ...واسه هنرم عه راستی من یه زمانی جز این هنرمند خلها محسوب میشدما الان هیچی الان منمو غمی که هرگز پایان نداره ...ولیها اون دختر شیطون وجودم هنوز 8 سالشه خیلی عقبه همش بازی میخواد همش از دارو بدش میاد اون تهوع نداره اون سردرد نداره میخنده هی ولی من دعواش میکنم همش ...