نمی دونم چرا ولی یاد بابابزرگم افتادم ، یاد عکس عروسیش با مامان بزرگم ، به جای کت وشلوار ، لباس نظامیش تنش بود ، سروان بود موقع زن گرفتن از نوع سه ستاره ، همیشه میگفت اون موقع ها سروان ها سه ستاره داشتن ( الان شدن 4 ستاره ) توضیح همیشگیش بود که موقع دیدن عکس می گفت ، مامان بزرگم هم یه روسری سفید البته روسری که چه عرض کنم تقریبا اندازه چادر رو سرش بود . قیافه بابا بزرگ یه آدم جدی که تو عکس عروسیش هم خبردار وایستاده بود و با غرور داشت دوردورا رو نگاه می کرد و مامان بزرگ که داشت ریز ریزکی می خندید البته تو عکس چیزی نیستا منتها از چشماش معلوم که داره می خنده ! احتمالا موقع گرفتن عکس به آیندشون فکر می کردن ، آینده ای که الان خیلی وقته ازش گذشته ، الان هر دوشون توی قبر خوابیدن ، احتمالا دارن در مورد هیچی فکر می کنن ! شاید استراحت می کنن ، اصن شاید رفتن دیدن همسایه شون ، هرکاری می کنن غیر پوسیدن !