تابستان میروی با تمام رنگین کمانهای سرابی........ سرد اما مثل همیشه طلایی....... طلاییت را دوست ندارم مثل خورشیدت.....که مثل رز پژمرده در دستان عاشقی قلابی بود....... نمیگویم بگذار بگویم سردی مثل یخ.....میگویم سردی مثل یک قلب سنگی..... اما هنوز شاپرکهای ذهنم نمرده اند........... هنوز نفس میکشند در هوای عشق دوست..... با دستان گرم و لطیف جارو میکنند برگهای تازه از سفر سبزی برگشته را...... تابستان....سردی.....باش....اما او هنوز سرد نیست... همراه وفادار دونده در گندم زار عشق را میگویم...... زیر پوست درخشنده آفتاب عشق آب ـنی میکنیم در رودخانه ی شعر سهراب و مینوشیم آب حیات به سلامتی تنهایی یک عاشق.....مثل فروغ... تا فروغیست و روشنایی تا ابد باید رفت در افق شرق..... در آغوش آفتابی دوست..... تقدیم به همه دوستان عزیزم.............