دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رفتم طرف شلنگ آبی که گوشه باغچه افتاده بود.شیر را باز کردم.خدا راشکر آب میامد.اول دستم را که بعد از جمع کردن مغز پیر مرد مکینه خاکمال کرده بودم شستم.بعد دستم را پر اب کردم و به طرف دهان بچه بردم.صدای گریه اش آرام تر شد و دهانش را به آب نزدیکتر کرد.ولی سریع سرش را برگرداند و گریه اش را از سر گرفت.صورتش را شستم.پستانکی که با نخ به گردنش آویزان بود را در دهانش گذاشتم.جیغ میکشید و سرش را عقب می برد.وقتی دیدم با هیچ راهی نمیتوانم ساکتش کنم،دوباره بغض به گلویم چنگ انداخت.بی تابی های بچه را که میدیدم و به بی کسی و بی پناهی اش فکر میکردم می خواست دلم بترکد.دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.رفتم توی همان وانت که هنوز مشغول تخلیه جنازه هایش بودند،نشستم.چهر زن های کشته شده جلوی نظرم آمد.ینی کدامیک از آنها مادر این طفل معصوم بودند؟!.... قسمتی از کتاب دا

1392/07/05 - 14:16 در از کتاب ... .
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)