یه کتاب از یه نویسنده ژاپنی بود ک خاطرات یه آقائی رو توش نوشته بود، یه جاش تعریف کرده بود ک یه مدت کوتاه با یه خانومی یه پروژه برداشته بود و با هم کار میکردن ، تو طول پروژه هم فقط و فقط راجع ب کار با هم در ارتباط بودن ، فقط گاهی ب مدت خیلی خیلی کوتاه چشماشون با هم تلاقی داشته در حد یه جرقه ی کوچیک ... پروژه تموم میشه و اینا هم از هم جدا میشن ولی مرد یهو احساس تنهائی شدیدی میکنه و دلش میگیره و احساس میکنه اون خانوم هم همین حالو داره ولی جرات نمیکنه با اون زن تماس بگیره ولی بعد از چند روز همون خانوم ب یه بهانه ای زنگ میزنه و یه سوال کاری از این آقا میپرسه و این آقا هم اونو دعوت میکنه به یه کافه ... تو اون کافه خیلی حرفا میزنن با تمام جزئیاتی ک یه مصاحب باید داشته باشه ولی صحبتی از عشقو عاشقی نمیکنن و باز جدا میشن ... هردوی ما ازدواج کرده بودیم و همسرانمان را دوست داشتیم / مثه یه فیلم کوتاه
1392/07/07 - 16:21 در
چهار راه