و آتش چنان سوخت بال و برت را ..... که حتی ندیدیم خاکسترت را .....::..... به دنبال دفترچه ی خاطراتت ..... دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را .....::..... و پیدا نکردم در آن کنج غربت ..... به جز آخرین صفحه ی دفترت را .....::..... همان دستمالی که پیچیده بودی ..... در آن مهر و تسبیح و انگشترت را .....::..... همان دستمالی که یک روز بستی ..... به آن زخم بازوی هم سنگرت را .....::..... همان دستمالی که پولک نشان شد ..... و پوشید اسرار چشم ترت را .....::..... سحر،گاه رفتن زدی با لطافت ..... به پیشانی ام بوسه ی آخرت را .....::..... و با غربتی کهنه تنها نهادی ..... مرا آخرین پاره ی پیکرت را .....::..... و تا حال می سوزد از یاد روزی ..... که تشییع کردم تن بی سرت را
1392/07/07 - 20:13 در
دارالشهدا