رفتم بیرون اومدم خوب قطعا بدون گوشی چون به خودم قول دادم ....اومدم دیدم کلی پیام دارم و چقدر میس کال ...2 تا از پیاممها از یک دوست قدیمی بود خیلی خوشحالم کرد همزمان کلی هم ناراحت شدم ...منو سولماز هم باشگاهی و جفت مبارزه تو تکواندو بودیم اون قد و وزنش خیلی بیشتر از من بود ولی اینقدر با هم جور بودیم که تحمل میکردیم یادمه اولین بار که باهاش فیت داشتم چنان دولیویی زدم تو صورتش که کلاهش پرت شد استادمون تا چند دقیقه داشت تشویقم میکرد ...سولماز گریه کرد بعد اون شدیم دوست صمیمی ...این مدت مشکلات من باعث شد از هم دور بشیم تا چند روز پیش که همو اتفاقی تو خیابون دیدم ...حس تناقض دارم با خود الانم و اون دختر قبلی ...