دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تشنه‌ام... خیلی تشنه... جگرم می‌سوزد، آب می‌خواهم، اما به‌جز صدای کل کشیدن کنیزکان را نمی‌شنوم... ام‌فضل همه درها را بسته و کسی جز خدا صدایم را نمی‌شنود... کاش پدرم اینجا بود... . در و پنجره به من نگاه می‌کنند، غمگین‌تر از آن هستند که ملامتشان کنم، در این گرما، پنجره از شرم نگاه من عرق کرده، صدای ناله اندوهبار در را می‌شنوم... کاش پدرم اینجا بود... کاش... . صدای خوردن چیزی را به پنجره می‌شنوم، چشمان خسته و رنجورم را به‌زحمت باز می‌کنم، کبوتری خود را به پنجره می‌کوبد، با چشمان خسته‌اش به من می‌نگرد، دهانش را باز می‌کند و می‌بندد... کاش پدرم اینجا بود... کاش... کبوتر چقدر به نظرم آشنا می‌آید، هرچه بیشتر نگاهش می‌کنم، بیشتر دلتنگ پدر می‌شوم، کاش پدرم اینجا بود... کاش. کبوتر مدام خودش را به پنجره می‌کوبد، انگار می‌خواهد هرطور شده خودش را برساند... صبر کنید، گویا با دهانش می‌خواهد به من چیزی بگوید. کاش پدرم اینجا بود... کاش. کمی گذشت، صدا بیشتر شده، هیاهویی برپا شد. چشمانم را دوباره باز کردم، وای خدای من، چه می‌دیدم، ده‌ها کبوتر خود را به پنجره چسبانده بودند و با چشمان غمگین خود به من

1392/07/14 - 13:17
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)