بعد دم غروب بود باد شدید بود و ما در قبرستان مشغول قدم زدن خیلی خیلی حس خوبی بود بماند که وسط راه من حالم بد شد افتادم رو یه قبر...بعد برگشتیم سر جای اولمون و یک ربع دوس جونو معطل کردم دلم براش سوخت هیچی نگفت ...وقتی هم اومدم مستقیم رو تخت خوابیدم تا الان که به زور واسه شام بیدارم کردن ...روز سختی بود خیلی سخت ولی دوستان دیگه انگار فهمیدن من طبیعی نباشم برم قبرستون حالم خوب میشه... حالش به اینه که جاهاییش میریم که ناشناخته و خیلی قدیمیه آرامش ابن بابویه واقعا زیاده از حالت متروکه بودنش لذت میبرم ...