امروز وقت برگشت از بدبختی همون آقاهه که تو اون همه ترافیک وسط خیابون گفت ماشین گیرت نمیاد بیا برسونمت مترو تا نشستم یه آهنگ فوق وحشتناک گذاشته بود پر از خاطره منم که از سردرد داشتم میمردم ناخودآگاه دستم رفت رو صورتم طفلی گفت بخدا قصدم ناراحت کردنتون نبود تازه فهمیدم چی میگه بهش گفتم نه فکرم زیادی امروز مشغول بود گفت میدونی دوست عزیز معلومه که باید غم داشته باشیم همه اما یادت نره فعلا وقت زندگی داریم بعد رسیدیم دم مترو حقانی حتی نمیدونست کرایه چقدره !گفت من فقط خواستم به غرق شده ترین دختر بین جمعیت خدمت کنم بعدم ازش تشکر کردم گفتم لطف کردین تشکر خندید گفت یه وقتها دنیا قشنگه بعدم رفت ...تو کل مسیر به فکر حرفش بودم! این در حالی بود که کل مسیر به این فکر میکردم که تهران لعنتی با آدمهای لعنتی ترش یه لحظه ساکت بشید فقط ...خدا بهم گفت همه که بد نیستن حتی اگه زیادی وسط ترافیک بوق الکی میزنن...