بعضی وقتا آدم شاید توو یه دهم ثانیه از این رو به اون رو میشه ، یه فروپاشی داخلی ، یه سردرگُمی وقتی که دوباره یادت میاد و باز از خودت میپرسی کی هستی ، چی هستی ، چرا هستی ولی جوابی واسش نداری ، حس میکنی همین الان باید بذاری بری ، هرجایی به غیر از همین جایی که هست ، ساعت روزمره گیُ بشکنی و از سکون ِ خودت بیرون بیای و شاید فــرار کنی ! دقیقاً توو همین لحظه ، همین ساعت ِ بدون عقربه ! ولـــی ، ... ولی امان از این ولی و اما و اگر ها که نقش چکش رو واسه میخ هایی که ما باشیم ایفا می کنند ! اصلاً ما میخ زاده شدیم ، ما میخ هستیم ، ما کیلومتر ها به قلب سنگ ها فرو رفتیم . ما محور ِ چرخ های ارابه ِ بیهودگی هستیم .