وقتی که بود نمیدیدم....وقتی که میخواند نمیشنیدم.....وقتی دیدم که نبود....وقتی شنیدم که نخواند......چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال...در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد....تو تشنه ی آتش باشی و نه تشنه ی آب.....و چشمه که خوشکید از آن آتش که تو تشنه آن بودی.....بخار شد و به هوا رفت....و آتش زمین را تاخت و در خود گداخت....و از زمین آتش رویید و ار آسمان آتش بارید...تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش.....و عمری گداختن از غم نبودن کسی است که تا ابد از غم نبودن تو گداخت..../.
1392/07/27 - 02:48 در
دکتر علی شریعتی