مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال ، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه سر در نمیارم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. … با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست! خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف در

12 سال و 11 ماه و 15 ساعت و 11 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 15 ساعت و 9 دقيقه قبلادامه.....
12 سال و 11 ماه و 15 ساعت و 4 دقيقه قبلادامه اش نیومده متاسفم
12 سال و 11 ماه و 14 ساعت و 13 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 14 ساعت و 11 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 14 ساعت و 8 دقيقه قبلزهر مار ادامشو بذار
12 سال و 11 ماه و 14 ساعت و 6 دقيقه قبلنمیذارم
بای بای من رفتم
12 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 52 دقيقه قبل
بری دیگه برنگردی
12 سال و 11 ماه و 13 ساعت و 46 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 5 ساعت و 37 دقيقه قبلزر مار
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 46 دقيقه قبل