به پسر جوونی یه دختر خانوم مسیحی رو خیلی دوست داشته اتفاقا دختره ازون مسیحیای خیلی معتقد بوده ، شغل پسره هم یه جائی بوده ک اصلا با مذهب و این جور چیزا ب شدت مخالف بودن ، یه روز یکشنبه پسره پیشنهاد میده ک با دختره برن تو یه کلبه جنگلی و خلوت کنن ولی دختره میگه : نه بریم کلیسا ، پسره قبول میکنه و میرن کلیسا و دختره از این کار پسره خوشحال میشه و علاقه ش ب حدی میشه ک تودلش تصمیم میگیره با پسره ازدواج کنه ، ولی تو کلیسا پسره بهش میگه بعد از اینجا بریم کلبه جنگلی ... و دختره عصبانی میشه و میگه اینجا مقدسه و تو فکرت کلا دنبال چیزای دیگه س و همزمان ریشه نفرت تو دل دختره کاشته میشه ب طوری ک بعد از مراسم از پسره جدا میشه و بهش میگه دیگه نمیخوام با هم باشیم / فردا صبح ک پسره میره اداره بهش میگن تو دیروز توی کلیسا چیکار میکردی؟ و اخراجش میکنن / تا اینجاش خسر الدنیا و الآخره / این آخر ماجرا نیست تو اوج بدبختیو ناراحتی پسره ک هم شغل خوبشو از دست داده هم دختره مورد علاقه شو ، کارگردان فیلم یه خانوم خیلی بهتر از قبلی رو ک وضع مالیش هم توپ بودو سر راه این پسره قرار میده/ این داستان کاملا واقعی است
1392/08/04 - 09:52 در
چهار راه